تبليغاتX
نیلوفرانه



تقدیم به بانوی مهربانی ها

دستان گرمت را نگیر از من که میمیرم

قدری تحمل کن نگو از زندگی سیرم

آتش به جانم میزند این درد و دل هایت

از پر زدن حرفی نزن وقتی زمینگیرم

امشب چرا اینقدر معصومانه میگریی؟

شاید خبر داری تو از تلخی تقدیرم

لبخندهایت تکیه گاهم میشود هرشب

وقتی که میفهمی من ازاین شهر دلگیرم

گفتی صبوری کن عزیزم!باشد آن دنیا

من انتقامت را ازآن نامرد میگیرم

مشکی به تن کردن برایت کار دشواری است

حتما تو هم فهمیده ای من بی تو میمیرم

 

 

سلام

با اینکه سه سالی از نوشتن این غزل میگذره ولی همچنان با یه علاقه خاصی زمزمه اش میکنم چند وقت پیش متوجه شدم بدون اجازه تو یه کتابی چاپش کردن واقعا ناراحت شدم ولی خب...یه وقتایی  فقط باید لبخند بزنی و رد شی بذار فکر کنن نفهمیدی

التماس دعا

یکشنبه سوم اردیبهشت 1391  توسط سمانه تیموری  |

 

این روزا به قدری ساکت و آرومم که حتی خودم دارم به زنده بودنم شک میکنم با اینکه ذره ای از شور بهار تو وجودم نیست ولی

سال نو پیشاپیش مبارک

سه شنبه شانزدهم اسفند 1390  توسط سمانه تیموری  |

 

سردی تنم را ببخش اینبار مرگ قبل از تو مرا در اغوش گرفت

جمعه هفتم بهمن 1390  توسط سمانه تیموری  |

 

تمام حروف الفبا را گشته ام حرفی برای گفتن نمانده است

جمعه هفتم بهمن 1390  توسط سمانه تیموری  |

 

هروقت دلش هوای دریا میکرد

با پرچم یا حسین نجوا میکرد

هرجا گره ای به ریسمانش میدید

 با گریه توسلی به زهرا میکرد

خوشبخت ترین عموی دنیا میشد

وقتی که رقیه را تماشا میکرد

تا صورت همچو ماه او میتابید

جبریل((و ان یکاد...))بر پا میکرد

آن روز ولی هوا کمی ابری بود

ابلیس بساط خود مهیا میکرد

مردی که تمام زندگی را یکجا

همراه دودست نذر مولا میکرد

در پای فرات تشنگی را گم کرد

او حکم شهادت خود امضا میکرد

:محبوبترین عموی دنیا برگرد

فریاد غزل بود که غوغا میکرد


سلام

دلم خیلی گرفته به اندازه ی همه ی حرفای نگفته ای که تو دلمه سنگینم فقط میتونم بگم

التماس دعا

 

 

یکشنبه ششم آذر 1390  توسط سمانه تیموری  |

 

سلام وقت همگی بخیر اینقد خوشحالم که حد نداره اگه خدا بخواد قراره فردا مهمون امام رضا بشم دلم داره بال بال میزنه برا ایوون طلای آقا وای خداااا... میدونم الان دل شمام تا خود حرم پر کشید انشاا... به زودی قسمتتون بشه منم قول میدم اگه لایق باشم برا همه دعا کنم

حالابریم سر اصل مطلب  بعد از مدتها تونستم یه غزل بنویسم چون تقریبا ۹ ماهی از فضای نوشتن دور بودم برا شروع دوباره نیاز به نظرات و انتقاداتتون دارم خواهشا دریغ نکنید

واما شعر...

کلاغها نشسته اند روی بام آسمان

زمین خسته چرخ میزند به دور کهکشان

مترسکی کنار جاده زخم خورده منتظر

به ساعتش نگاه میکند...تباهی زمان

کجاست آن پیامبر که گفته اند میرسد

به گل نشسته نو ح و کشتی بدون بادبان

سکوت مطلقی تمام شهر را گرفته است

عصای معجزه شکسته زیر دست و پایمان

بلندشو که با گلی بهار میشود بهار!

تو آرشی من آرشم بدون تیر و بی کمان

و چشمهای بوف کور نقطه ی هدایت است

دوباره میرسیم ما به روشنایی جهان

دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390  توسط سمانه تیموری  |

 

تقدیم به عظی جوووووونم

چشمان سبزت را خدا زیبا کشیده

در سینه ات هم جای دل دریا کشیده

آن دستهایی که جهان را آفریده

الحق تو را بی نقص و بی همتا کشیده

من راضیم از اینکه نقاش طبیعت

نقش مرا مجنون تو را لیلا کشیده

آدم بیا یکبار دیگر سیب بردار

سیبی که طرحش را خود حوا کشیده

زشتم ولی هیچ اعتراضی من ندارم

مدیون آنم که تو را زیبا کشیده

 

سلام

 امیدارم تعطیلات خوش گذشته باشه و بایه روحیه خیلی خوب سال جدید رو شرع کرده باشید به من که خیلی خوش گذشت وقتی میرفتم تو اتاقم حس میکردم تو بهشتم دلم نمیخواست بیام بیرون چقد لذت داره آدم اونجوری که دوس داره زندگی کنه این روزا یا دیوان حافظ دستم بود یا کتاب میخوندم یا سر تمرین سه تارم بودم و با نگاههای مامانم میفهمیدم که چندساعته ازاتاقم بیرون نیومدم از همینجا دستای مامانمو میبوسم و ازش معذرت میخوام که هیچ وقت دختر خوبی براش نبودم الهی فدات بشم مامان که همیشه نگران اینی که من دیوونه نشم

دوشنبه پانزدهم فروردین 1390  توسط سمانه تیموری  |

 

عروسک

یک دقیقه گوش کن به حرفهای من ببین

اعتراف میکنم به انتها رسیده ام

من درون چشم های سرد و بیتفاوتت

جز غرور کاذبی ندیده ام

تا نگاه میکنی به این نتیجه میرسم

مثل یک عروسک نجیب قد خمیده ام

 زجر میکشم در این به اصطلاح عاشقی

باورت نمیشود من از خودم بریده ام

من برای آسمان بی ستاره ی خودم

خواب دیده ام که یک بغل ستاره چیده ام

 باز هم شبیه یک گناهکار بیگناه

اعتراف میکنم به انتها رسیده ام

 سلامی به پاکی دل همه ی اونایی که میبخشن تا بخشیده بشن یه عزیزی میگفت لحظه ی تحویل سال وضو میگیرم و با قرآن و جانمازم میرم یه گوشه ی دنج یه مهمونی دو نفره فقط خودمو خدا.قرآنمو میچسبونم به قلبمو از ته دل میگم خدایا هرکسی که امسال با حرفاهاش و کارهاش دلمو شکوند من بخشیدمش توام ببخشش بعد ((روی ماه خدا رو میبوسم)) ودو رکعت نماز شکر میخونم.. کاش اولین مهمون عید امسال هممون خدا باشه

 پیشاپیش عید همگی مبارک

سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389  توسط سمانه تیموری  |

 

سلام به روی ماه همتون ایام ماه صفر رو تسلیت میگم امیدوارم یادتون نرفته باشه  برا همه دعا کنید یه غزل تقدیم میکنم فقط قبلش بگم اگه کامنتی دیر ثبت شد یا دیر جواب مهربونیاتونو دادم معذرت میخوام اگه خدا بخواد یه مسافرت کوچولو شیراز بعدم یاسوج  پس احتمالا به اینترنت دسترسی نداشته باشم شرمنده

تقدیم به بانوی صبور

بشکند دستی که بر عمه جسارت میکند

کاش بودی تا ببینی هتک حرمت میکند

چادرش را از سرش... بالای نی دیدی خودت

گوشها را ...لعنتی تقسیم غیرت میکند

ما و قرآن نزد اینها دو امانت بوده ایم

پس چرا دارد خیانت در امانت میکند؟

راستی ناموس یعنی چه؟چرا عمه هنوز

ازعمو عباس هم دارد شکایت میکند

صبرزینب...صبر زینب را شنیدی؟گوش کن

عمه دارد با خودش اتمام حجت میکند

مردتر از مردها هر لحظه و هر ثانیه

با غدیر روی نی تجدید بیعت میکند

یکشنبه بیست و ششم دی 1389  توسط سمانه تیموری  |

 

دوباره غزل

سلام

اولا شرمنده از این همه تاخیر در به روز کردن وبلاگم بعدم روز دانشجو رو به برو بچ دانشجو تبریک میگم من که این روزا تنها دلخوشیم فلسفه است رشته ای که  پول توش نیست وشاید به همین دلیل دوسش دارم(شعاری بود نه؟؟) بعد بعدم فرارسیدن ماه قشنگ محرم رو تسیلت میگم وبه این بهانه یه غزل عاشورایی تقدیم میکنم تو رو خدا تو این ایام هر وقت دلتون شکست و گوشه ی چشتون تر شد برا همه دعا کنید

تقدیم به شش ماهه کربلا

وقتی که چشم کوچک او غرق خواب شد

 انگار در قنوت پدر مستجاب شد

شش آیه بیشتر به لبش گل نکرده بود

 از تشنگی لبش؟!جگرش هم کباب شد

از تیر تیز حرمله ابلیس جان گرفت

تر کیب ماه و چهره ی دنیا خراب شد

نامردها کمی به لبش اب میزدید

مردانگی کجاست؟ ))چرا بیجواب شد؟))

مادر برای آمدنت بیقرار بود

اماچه شد که خیمه پر از اضطراب شد

حجت قبول مرد!تو حاجی کو چکی

کوچکترین گلی که در عالم گلاب شد

دوشنبه پانزدهم آذر 1389  توسط سمانه تیموری  |

 

شهر میخوابد ومن تا صبح بیدارم

غرق غصه میشوم اما نمیبارم

من طنین دلنواز شعر هایت را

در سیاهی دلم با عشق میکارم

شنبه دهم مهر 1389  توسط سمانه تیموری  |

 

خوشبختی

سرم را به روی شانه ات میگذارم درون تابوت هم میشود خوشبخت بود

پنجشنبه هشتم مهر 1389  توسط سمانه تیموری  |

 

مثل آدمهای شهری

مثل آدمهای شهری ظاهرت زیباست

باطنت اما کلاس درس شیطانهاست

آبرویم را که بردی مفت ومجانی

تازه فهمیدم بیابان بهتراز دریاست

دستهایم را سپردم من به دستانت

فکر میکردم مسیرت آخر دنیاست

مادرم وقتی که رفتی زیرلب میگفت

نازنینم غم نخور مادر خدا با ماست

سیب را هرچند آدم خورد با لذت

باز هم تقصیرها برگردن حواست

بعدتو یک دلخوشی دارم وآن هم هست

دفتر شعری که او هم مثل من تنهاست



پنجشنبه هشتم مهر 1389  توسط سمانه تیموری  |

 

واین جنازه...

و این جنازه نام دیگرش سمانه است

کسی که حاصل جنایتی شبانه است

قبول کن که اشتباه کرده ای پدر

اگر چه این خطا عجیب بچه گانه است

لباس یوسف ونجابتی که رفته است

پدر سزای عشق چند تازیانه است؟

بگیراین ترنج را وسرزنش مکن

خطوط دستهای من پر از نشانه است

به ماه ویازده ستاره ای نگاه کن

که سجده هایشان هنوز عاشقانه است

تو یوسف مراندیده ای  عزیزجان

تمام حرفهای تلخ او ترانه است

             ***

دوسال پیش مرده ام به مادرم نگو

که این جنازه نام دیگرش سمانه است

پنجشنبه هشتم مهر 1389  توسط سمانه تیموری  |

 

من

منطق یعنی دل کندن از کسی که دوسش داری و میدونی دوست داره

سلام

اسمم سمانه است متولد پاییزم و دانشجوی فلسفه خیلی دوست دارم بیشتر درمورد خودم براتون بگم ولی باور کنید چیز زیادی در مورد خودم نمیدونم تنها چیزی که بایقین میتونم بگم :من آدم منطقی نیستم

پنجشنبه هشتم مهر 1389  توسط سمانه تیموری  |